روزی که گذشت

یعنی هدیه ی خاص الهی به خودم رو خراب کردم

و دقیقاً از اول روز تا آخرین لحظات در حال خراب کردن روزم بودم

نمی دونم شما هم این طوری شدید یا نه

انگار واقعاً روی شانس نیستید

صبح که به زور وبلاگم رو آب دیت کردم و بعد با یک پیام که نباید برم سر کار ادامه داشت و کتابی که نتونستم بخونم و حرفی که نتونستم بزنم و قراردادی که نشد ببیندم و حتی موقع خواب که مثل بچه ی آدم نتونستم بخوابم و خوب بد شانسی های روزم تکمیل شد.

یادم هست روزی هم بود که برعکس این بود و دقیقاً از اول صبح روی شانس بودم

یه روز بود که توی همین وبلاگ هم ازش یاد کردم

به عنوان یه روز خوب و به یادماندنی کاری

یادم هست روزی بود که همسر بیژن نجدی رو توی شهر کتاب هم دیده بودم

حالی داده بود اون روز و روی شانس بودناش

و در نهایت یک چیز عجیب از اخلاق بعضی ها

توی تاکسی نشسته بودم

پیامکی از دوستی به دستم رسید که کدوم گوری هستی؟

گفتم بین شهرداری و معلم

کسی که کنارم بود

گفت: رسیدیم معلم ، بگو معلمم!!!!

چپ چپ نگاهش کردم

ادامه داد : ردش کردیم ، بگو چهار راه گلسارم که تا پیام بهش می رسه تو هم اونجایی ، راست هم گفتی!!!

و من ادامه دادم چپ چپ نگاه کردنم را.