ساکتم و با کسی کاری ندارم

دسته ی چاقویی که در پشتم فرو کرده اند هنوز معلوم است

خون نمی چکد و اشک می آید

تمام ذرات بدنم به خاطر این نا وفایی گریه می کند

ساکتم و چشم در چشم کسانی هستم  که راست راست به من دروغ بستند

هنوز متعجبم که چطور چنین امری برایشان عادی است

انگار نه انگار

من هم تلاش می کنم که

انگار نه انگار

ولی

کسی با دسته ی چاقو دارد بازی می کند