همه چیز عادی است
آمدم سمت پنکه ، پنکه ایستاده ی با مارک پارس خزر ، هوا را تند می زد به سینه و گلویت ، تنظیم شده با قد استاندارد هر آدم ( شاید هم همکار ) ، اندکی می شود جلوی پنکه ایستاد ولی زیاد نمی شود معطل کرد ، چرا؟ چون مشتری می آید ، چون همکارها هم آدم هستند و فقط نباید این هوای نسبتاً تند بخورد توی وجود تنها یک نفر.
می کشم کنار ، هوای تند رد می شود توی کتاب ها و صدای ورقه خوردن کتابی یا مجله ای به گوش می رسد ، به کارم ادامه می دهم ، قدم زدن بین مشتری ها ولی نمی توانم جلوی قطرات بزرگ عرق را که از جای جای صورتم بیرون می زند بگیرم ، باز بر میگردم سمت کولر ، باز نا امید می شوم ، باز پنکه و باز قدم زدن و باز . . .
جومپا لاهیری را به همین خاطر دوست دارم و دقیقاً به همین خاطر زیاد با نوشته هایش حال نمی کنم ، بیان جزئیات زندگی روزمره ی یک آدم طوری که منتظری یک اتفاق شاخ بیوفتد ولی حالت گرفته می شود وقتی تمام می شود و تو با خود می گویی:همین بود؟ آن شاهکار برنده جایزه ی پولیتزر همین بود؟
و من به تو می گویم بله همین بود.
این روزها من هم به جزئیات علاقمند شده ام ، منی که دنیا را همیشه کلی نگاه کرده ام و کلی ورق زده ام ، دارم سعی می کنم جزئیاتش را ببینم ، جزئیات دور و بری هایم را ، دیوارها و خیابان هایی که از آنها می گذرم و . . . و جزئیات خودم .
روزی که گذشت دومین روز بیست و نه سالگیم بود ، کمی بیشتر از ده هزار روز زندگی کرده ام ، ده هزار طلوع خورشید ، ده هزار غروب خورشید ، فکرش را که می کنم طلوع و غروب های دل انگیزی را از دست داده ام . . .
فکرش را می کنم و می بینم از گرمی هوای کولر به ده هزارمین روز زندگیم می رسم و همه چیز عادی است حتی مسیری که طی کرده ام و وجه مشترک تمام چیز هایی که گفتم.
پی نوشت :
* چند تا از عکس های سفر مشهد رو توی بخش پیوندها قرار دادم که می تونید بهش دسترسی داشته باشید و نظر بدید و علاوه بر اون اون پایین پایین یه عکس تصادفی از اون مجموعه نمایش داده می شه که با کلیک روی اون می تونید به گالری دست پبدا کنید.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))