بالاخره ما به رشت و خدمت خداوندگار شهر کتاب رسیدیم منتها این بار با نگاه غضب آلود روبرو شدیم ، در یک جنگ پایا پای با مسئول کتابخانه در حضور داور ، جنگ مساوی ختم بخیر شد ، من برای رفتن به مرحله بعد تنها به همین مساوی احتیاج داشتم منتها همین مساوی برای من گران تمام شد. دو ماه بدون مرخصی چیزی بود که عاید من شد.

با تمام این اوصاف امروز روز انتظار بود و همه چیز تحت الشعاع انتظار قرار گرفته بود ، انتظار اذان مغرب

همیشه روز های اول ماه رمضان مشکل تشنگی اذیت می کند ولی این بار واقعاً جگرم می سوخت ، از شش ساعت قبل از اذان لحظه شماری می کردم و چقدر سخت بود این انتظاری که می دانی کی به پایان می رسد و سخت تر مطمئناً انتظاری است که نمی دانی کی قرار است به پایان برسد.

انتظار به پایان رسید و ما هم مراتب بی جنبگی خودمان را در این جور انتظار ها با خوردن یک بطری یک لیتری آب در دو دقیقه اول بعد از اذان اعلام کردیم ، ته بی جنبگی است ها.

آغاز ماه مبارک است و از همه ی دوستان التماس داریم.