روزی که گذشت خوب بود ولی شب نه ، این بد بودن یک دلیل دارد و آن هم این است که هنوز اتفاقات رشت با من هست و البته در جریان .

از یک هفته ی پیش که مسئول بخش کتاب کار را برای ما تیره و تار کرده است تا همین الان که به قاعده دوشب نخوابیدن باید کپه ی مرگم را گذاشته باشم در گیر این موضوع هستم ، این موضوع در واقع برخورد دو انسان با دو دیدگاه متفاوت است و البته عکس العمل های این دو در برابر هم.

وقتی دو آدم طبیعتا بالغ و عاقل در برخورد های انسانی دچار مشکل می شوند ساده ترین راه گفتگوست و سخت ترین راه جنگ و مجادله ، اما گفتگو یک فاکتور ظریف در درون خود دارد و آن احترام است ، احترام به فکر طرف مقابل حتی اگر مخالف باشد .

این که در این شرایط بنشینم و صغری و کبری روابط بین خودم و همکارم را مطرح کنم قصد و منظورم نیست ، بیشتر آن احترام منظورم بود در روابط انسانی بین خودمان ، بین انسان ها . این احترام درک را هم به همراه دارد ، درک عصبانیت و ناراحتی طرف مقابل . . .

ببین چقدر ناراحتم که در جوار نازنین عالم از این حرف ها می زنم ، چه می کنم من؟

بهتر است بلند شوم و بروم آرام گوشه ای از حرم بنشینم و آرامش را استشمام کنم ، زخم هایم را به چه کسی بهتر از او می شود نشان داد و نوش دارو خواست؟

خدایا  . . .