روزی که گذشت اتفاقات زیادی افتاد و سرم خیلی شلوغ بود از اول تا لحظه ی خواب

اول از همه باید سوالات تشریحی امتحان روز شنبه ی شاگرد یکی از همکاران را می نوشتم و برایش می گذاشتم دفتر ، رفتم خاتم الانبیا به همین خاطر و بعد دفتر و کلاس برای بازاریاب های جدید و بعد چون باید برای جلسه بعد از ظهر انزلی من هم می رفتم شروع کردم به آماده کردن برنامه ی ویژه ی آن و دقیقاً تا لحظه ی تماس رئیس که آقا بیا پایین بریم ، داشتم کار می کردم ، جلسه هتل دارها در کل خوب ارزیابی شد و برگشتیم سمت رشت و مستقیم رفتم شهر کتاب.

خداییش ناراحت شدم که مسئول بخش مرخصی نرفت و آخر های شب میثم سر و کله اش پیدا شد که اساسی روی اعصاب می رفت و با هم رتیم باغ محتشم دوری زدیم و آمدیم و بعد هم خانه و بعد هم خواب طبیعتاً.

از همان ابتدای روز گذشته تا همین ابتدای روز نو و در تمام اتفاقات بالا دارم به یک چیز فکر می کنم: قاصدک کجاست؟