همین
امروز می خواستم خودم را راحت کنم و یک شعر از یک همکار با تخلص "تندیس"! برایتان بنویسم که انصافاً قشنگ بود ولی نمی دانم کجا گذاشته ام و پس افتاد برای فردا.
به روز تعطیل پیش رو فکر می کنم و تعطیلی مملکت و فلج شدن کارها و اینکه کک هیچ کس هم نمی گزد.لامصب
تمام روز در کنار مسئول بخش کتاب بودم و کتاب خواندم و حتی فیلم نگاه کردم ولی حال نداد و با حال نبود و حالا نمی دانم چه بنویسم که خدا را خوش بیاید و بنده ی خدا را هم .
درست که هیچ اتفاقی نیوفتاده ولی اگر دیالوگ شیر شاه سه را با همان لحن بیان دوباره تکرار کنیم چیزی ته ش در می آید :
عمیق تر نگاه کن، عمیق تر.
در عمق این روز کتاب برادران امیدوار و کتاب هفت معمار به همراه مجموعه داستان های خارجی به اسم نامه ای به خدا را کمی ورق زدم و انصافا هر سه خوب بودند . . .
و در نهایت به کافه پیانو سر زدم ، یک آب هویج خوردم و چون تنها بودم کوفتم شد ، تنهایی هیچ چیز حال نمی دهد . . .
همین
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۰۴/۲۵ ساعت 9:9 توسط حسین
|
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))