گمشده
چشم به سقف دوختم و به روزی که گذشت فکر کردم
معده ام می سوخت چون یادم رفته بود چیزی به اسم غذا هم هست که باید بخورم
باورم نمی شد ، کل روز فراموش کرده بودم
این شب هایم پر شده از موسیقی متال
و عجیب متنفرم از این موسیقی و صدا
هر چقدر بیشتر به گوشم می رسد بیشتر بدم می آید
بعد از یک ساعت تازه دیده بودم که سرش را از ته زده
به جای او من بیشتر تعجب کردم که چرا متوجه نشده بودم
....
چیزی گم کرده ام در همین حوالی زندگی
شما ندیده اید؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۱۶ ساعت 7:33 توسط حسین
|
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))