روزی که گذشت ، بی حد تنها بودم و حالا برای خودم غصه می خورم ، وقتی وبلاگم یک ماه پشت سر هم آب دیت شده بود خوشحال بودم و برای همه ی دوستانم پیامک کردم که "هورا" ، پیج فیس بوک هم و راه افتادم تا محل کار . . .

خبر نداشتم . . .

طبقه ی خودمان موقع امضای چیزی ، حوصله گفت می رود تا طبقه ای دیگر ، گفتم می روی زود برگرد

طبقه بالا اشتیاق هم رفت کنار حوصله

و طبقه آخر هر دو زنگ زدند که امروز را می روند مرخصی

و من تنها شدم و غمگین

از کلمات پر و خالی می شدم تا اینکه خسته شدم

دیدم کمی معنویت می خواهم

کمی جمکران . . . ؟

فکرش آرامم نکرد

دلم رفت تا آرامشی در ایوان صحن جمهوری ، جایی که صدای آب را می شنید

قدم زد در حوالی پنجره ای از فولاد و موسیقی نقاره گوش کرد

و نمازش را در مسجدی خواند به اسم گوهرشاد بانو

و همان جا نشست و زل زد به چیزی از جنس طلا

و من در رشت

زمزمه اش را می شنیدم

یا ضامن آهو یا ضامن آهو یا ضامن آهو یا ضامن آهو یا ضامن آهو یا ضامن آهو یا ضامن آهو. . .