یا ضامن آهو
روزی که گذشت ، بی حد تنها بودم و حالا برای خودم غصه می خورم ، وقتی وبلاگم یک ماه پشت سر هم آب دیت شده بود خوشحال بودم و برای همه ی دوستانم پیامک کردم که "هورا" ، پیج فیس بوک هم و راه افتادم تا محل کار . . .
خبر نداشتم . . .
طبقه ی خودمان موقع امضای چیزی ، حوصله گفت می رود تا طبقه ای دیگر ، گفتم می روی زود برگرد
طبقه بالا اشتیاق هم رفت کنار حوصله
و طبقه آخر هر دو زنگ زدند که امروز را می روند مرخصی
و من تنها شدم و غمگین
از کلمات پر و خالی می شدم تا اینکه خسته شدم
دیدم کمی معنویت می خواهم
کمی جمکران . . . ؟
فکرش آرامم نکرد
دلم رفت تا آرامشی در ایوان صحن جمهوری ، جایی که صدای آب را می شنید
قدم زد در حوالی پنجره ای از فولاد و موسیقی نقاره گوش کرد
و نمازش را در مسجدی خواند به اسم گوهرشاد بانو
و همان جا نشست و زل زد به چیزی از جنس طلا
و من در رشت
زمزمه اش را می شنیدم
یا ضامن آهو یا ضامن آهو یا ضامن آهو یا ضامن آهو یا ضامن آهو یا ضامن آهو یا ضامن آهو. . .

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۰۸ ساعت 8:27 توسط حسین
|
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))