امروز نمی دانم چرا این طور شدم ، هر چه می نویسم به دلم نمی نشیند ، می خواهم از خستگی روزی که گذشت بنویسم ، نمی شود.

می خواهم از تولد گرفتن برای یکی از همکاران خوبمان بنویسم ، نمی شود.

می خواهم از مشتری های عجیب و غریبی بنویسم که عدل می گذارند وقتی کار دارد تعطیل می شود می آیند بنویسم ، نمی شود.

می خواهم از تبدیل شدن واحد پولم به لواشک بنویسم ، نمی شود.

می خواهم بگویم از حرف هایم منظوری ندارم و ... می ترسم بدتر شود.

می خواهم کمی در رابطه با عدم قطعیت هایزنبرگ بنویسم ،عمراً یک ذره از فرمولش رابه خاطر داشته باشم.

می خواهم آسمان و ریسمان ببافم ، که این کاره نیستم.

می خواهم بروم سفر ، مرخصی نمی دهند.

می خواهم بخوابم قرص خواب ندارم.

می خواهم نخوابم ، خوابم می آید.

می خواهم بگویم . . .

می خواهم . . .