باران
باران می آید
و ما تا فرصتی ... تا فرصت سلامی دیگر خانه نشین می شویم .
بعد از مدت ها باران آمد
من را در خیابان دید
من را وسط خیابان شست و کنار گذاشت
چون می دانست که از او خوشم نمی آید
این روز ها مهمترین اتفاق همین بود
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۰۲ ساعت 7:32 توسط حسین
|
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))