باران می آید
و ما تا فرصتی ... تا فرصت سلامی دیگر خانه نشین می شویم .

بعد از مدت ها باران آمد

من را در خیابان دید

من را وسط خیابان شست و کنار گذاشت

چون می دانست که از او خوشم نمی آید

این روز ها مهمترین اتفاق همین بود