فرشته
مرد تصمیم گرفت هجرت کند ، از خود تا به خدا ، اما راهش را نمی دانست این بود که از فرشته ای ره گذر راه قبله را پرسید و فرشته به مرد گفت : برای هر چیز راهی است و برای گذرش مرکبی . راه قبله از زمین نیست و مرکبش پا نیست ، این راه در دل توست و مرکبش عشق است.
مرد گریست ، فرشته هم
مرد برای رسیدن به خدا از دلش رد شد و از عشقش گذشت و در بیابانی تنها سال ها عبادت کرد تا دوباره آن فرشته ی ره گذر را دید.
فرشته پرسید : هنوز در راهی که؟
مرد گفت : سال هاست دلم تمام شده و عشقم مرده ، فکر می کردم رسیده ام.
فرشته گفت : دلت در کنار کسانی از جنس خودت گسترش میابد و عشق می زاید ، از این بیابان بیرون شو و به شهر برو و دل و عشق تازه بیاب و راه ت را در میان مردم پی بگیر که مردم معشوق های خدا هستند.
مرد گریست ، فرشته هم
مرد دوباره به شهر بازگشت و به دنبال دل و عشق همه جا را زیر پا گذاشت و عاقبت کسی را پیدا کرد برای دل داری و عاشقی ، دلش را و عشقش را نثار آدمی کرد از جنس خودش تا اینکه دوباره آن فرشته ره گذر را دید.
فرشته پرسید : هنوز در راهی که؟
مرد گفت : سال هاست دلم و عشقم را سپرده ام به یکی از مردم ، فکر می کردم رسیده ام.
فرشته گفت : دلت راه ت بود برای رسیدن ، در آدمی تمام نمی شود ، از او رد می شود ، چرا مانده ای؟
مرد گریست ، فرشته هم
مرد پیر شده بود و نرسیده بود ، هنوز راه بود و مرد می ترسید
فرشته گفت : این همه راه آمده ای ، اما اینبار برای رسیدن به این نیازمندی.
و در دستان مرد "امید" ریخت و رفت.
مرد با امید رفت و رفت و رفت و . . .
سال ها بعد مردم از مردی یاد می کردند که از اولیا اله بوده و با فرشته ها می خندیده است.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))