کارگاه افغانستان
مبحث اصلی من مطلب دیروز است که در مورد "جانستان کابلستان" نوشته ام و البته و صد البته در مورد مردم افغانستان .
هنوز در جو کتاب غوطه ور بودم و با خودم برنامه ریزی می کردم که یک سر هرات هم سر بزنیم بد نیست و ماجراجویی جالبی از آب در می آید و از این حرف ها که یادم افتاد مدیر عامل محترم خود ما دو سالی در کشور افغانستان عمر سپری کرده اند و کمی سیریش بشویم برای اطلاعات کشیدن بد نیست.
بنده خدا جایی کار داشت که ما هم گفتیم میاییم و سوار شدیم و از همان اول بحث افغانستان را پیش کشیدم و از همان اول زد توی برجک تمام خواب و خیال های من از افغانستان.
حقیقت از زاویه ای دیگر را تجربه کردم : مردمی که سی سال خون همدیگر را در شیشه کرده اند به این راحتی ها کینه ها را دور نمی ریزند و به این راحتی ها عوض نمی شوند ، مدیر عامل می گفت ، سوار تاکسی می شوی و می بینی راننده کنار پایش یک آفتابه اورجینال قرمز گذاشته که تا اذان می دهند کناری نگه می دارد و می پرد پایین و همان کنار جاده نمازش را می خواند ولی همین آدم بعد از غروب آفتاب مردم را لخت می کند و این در خون مردم همسایه هست.
اشاره کرد به این موضوع که غریب پرستند و این که چقدر وقتی افغانستان بوده هوایش را داشته اند و چقدر خارج از خطوط مرزی خود مظلوم هستند اما داخل همان مرزهای "مید این بریطانیای کبیر" ددزد و قاتل و جانی می شوند مثل آب خوردن و تازه حرف هایی زد از طالب ها که شنیدنش هم حال آدم را خراب می کرد چه برسد به دیدنش و چه برسد به این که جز مردمی باشی که این عملیات های عجیب و غریب رویشان انجام می شده و خدا وکیل ما هم بودیم چیزی می شدیم در همان مایه ها.
آخر کتاب امیرخانی اشاره ای دارد به فاصله ی آنها با ما که از لحاظ اجتماعی صد سال است و فاصله ما با آنها پنج سال ، چرا تفاوت؟ آنها تا به جایی که ما هستیم برسند همان صد را باید جان بکنند و ما اگر پا به غفلت نهیم در این زمانه پر شر برای تبدیل شدن به کشور مثل افغانستان پنج سال کافی است و این محقق نمی شود مگر با افزایش تفرقه بین مردم از هر دین و مذهب و موقعیت جغرافیایی.
فیلم قهرمان ساخت کشور چین با بازی جت لی را نگاه کنید ، به تنهایی یک جهان بینی ارائه می هد در مورد این موضوع یعنی وحدت و خلاصه اینکه . . .
خلاصه اینکه "جانستان کابلستان" تمام شد و من ماندم و پشیمانی سفر افغانستان.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))