روزی که گذشت ، من عصبی بودم ، حرف می زدم و حرف می زدم و حرف می زدم ، بخش عصبی بودنم را حتی مسئول بخش کتاب هم فهمید و بخش حرف زدنم را همه ، حتی بیچاره مسئول بخش تدارکات شهر کتاب که موقع ناهار دو قدم آن طرف تر خواب بود و من خوش خیال ساده فکر می کردم که چقدر خوابش سنگین است؟

این روزها "جانستان کابلستان" رضا امیرخانی را می خوانم که درست است در رده ی کاری است مثل "داستان سیستان" و خواندنش حوصله می خواهد ولی لپ مطلبش را خیلی می پسندم ، پشت کتاب لپ مطلب را این طور بیان کرده:

هر بار وقتی از سفری به ایران بر می گردم ، دوست دارم سر فرو بیافکنم و بر خاک سرزمینم بوسه ای بیافشانم. این اولین بار بود که چنین حسی نداشتم ، بر عکس ، پاره ای از تنم را جا گذاشته بودم پشت خطوط مرزی، خطوط بی راه و بی روح مرزی ، خطوط "مید این بریطانیای کبیر".

بعد از "بادبادک باز" بود که دیدگاه نژاد پرستانه ی من نسبت به افغان ها کم شد و بعد از "هزار خورشید تابان" بود که تا عمق وجودم با این مردم احساس هم دردی کردم و بعد از جانستان کابلستان است که به افغان ها دیگر بیشتر از یک شهروند کشور دوست نگاه می کنم ، دیدی شبیه یک هم وطن.

سیر تحول را داشتی؟

همین حرف ها را دیدی ؟ برای چند نفر در شهر کتاب بگویم خوب است؟ حتی برای کسی که می دانم سبک خواندنش در این مایه ها نیست هم این موضوع را توضیح می دهم.